تبليغاتX
بارانه


بارانه

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

 

این شب چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت توسط بارانه| |

نه !

کاری به کار عشق ندارم !

من هیچ چیز و هیچ کسی را

                                      دیگر

                                           در این زمانه دوست ندارم

 

انگار 

این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                           یک روز

                                                   خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیزی و هر کسی را

                              که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

                            یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند ...

 

پس من با همه ی وجودم

                                 خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

                 کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

                      ناگفته می گذارم ...

تا روزگار بو نبرد ...

گفتم که

         کاری به کار عشق ندارم !

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت توسط بارانه| |

آدمــها کنــارت هستند.

تا کـــی؟

تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند..!

از پیشــت میروند یک روز...‍

کدام روز؟

وقتی کســی جایت آمد

دوستــت دارند

تا چه موقع؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند

میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه

نه...

فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود

و این است بازی باهــم بودن

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت توسط بارانه| |

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ا

ی نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت توسط بارانه| |

نه بسته ام به کس دل

 

نه بسته کس به من دل

 

چو تخته پاره بر موج

 

رهـا رهـا رهـا من

 

 

زمن هرآن که او دور

 

چو دل به سینه نزدیک

 

به من هر آن که نزدیک

 

از او جــدا جــدا من

 

 

نه چشم دل به سویی

 

نه بـاده در سبویـی

 

که تـر کنـم گلویی

 

به یـادِ آشـنـا مـن


ستـاره هـا نهفـته

 

در آسمـان ابـری

 

دلم گرفته ای دوست

 

هوای گریه با من

 

هوای گریه با من

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت توسط بارانه| |

خوبم...

درست مثل مزرعه ای که

محصولش را ملخ ها

خورده اند

دیگر نگران داس ها نیستم

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت توسط بارانه| |

می شد که من

پروانهء باغ رو یا های تو باشم

اگر نمی خواستی بچسبانی ام

به کلکسیون آرزوهای ِ دست یافته ات،

می شد که تو

شهسوار رویاهای من باشی

اگر  نمی خواستم محبوست کنم،

در کاخ توقعات ِ بر نیامده ام

می شد که ما

تصویر زیبای عشقی بی تمام باشیم بر دیوار ناممکن ها

اگر یاد گرفته بودیم

عاشقی را

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت توسط بارانه| |

آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت توسط بارانه| |

Design By : Night Melody