بارانه
در حضور واژه های بی نفس ببین اندام تنهاییم را این شب چشم های من خسته است نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند کاری به کار عشق ندارم ! من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیزی و هر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند ... پس من با همه ی وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار، دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم ... تا روزگار بو نبرد ... گفتم که کاری به کار عشق ندارم ! آدمــها کنــارت هستند. تا کـــی؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند..! از پیشــت میروند یک روز... کدام روز؟ وقتی کســی جایت آمد دوستــت دارند تا چه موقع؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه نه... فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود و این است بازی باهــم بودن خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف ی نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان ! آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح ! مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رهـا رهـا رهـا من زمن هرآن که او دور چو دل به سینه نزدیک به من هر آن که نزدیک از او جــدا جــدا من نه چشم دل به سویی نه بـاده در سبویـی که تـر کنـم گلویی به یـادِ آشـنـا مـن در آسمـان ابـری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من خوبم... درست مثل مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند دیگر نگران داس ها نیستم می شد که من پروانهء باغ رو یا های تو باشم اگر نمی خواستی بچسبانی ام به کلکسیون آرزوهای ِ دست یافته ات، می شد که تو شهسوار رویاهای من باشی اگر نمی خواستم محبوست کنم، در کاخ توقعات ِ بر نیامده ام می شد که ما تصویر زیبای عشقی بی تمام باشیم بر دیوار ناممکن ها اگر یاد گرفته بودیم عاشقی را
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ا
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !
ستـاره هـا نهفـته
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا»به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
| Design By : Night Melody |

